سخره گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخره گرفتن . [ س ُ رَ / رِگ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) به بیگاری گرفتن : دیو دنیای جفاپیشه ترا سخره گرفت چوبهایم چه دوی از پس این دیو بهیم . ناصرخسرو. او نداندکه ترا عشق چنین سخره گرفت خویش را رسوا زنهار مکن گو نکنم . مسعودسعد. چون لاشه ٔ تو سخره گرفتند بر تو چرخ منت بنزل یک تن تنها برافکند. خاقانی . چون اسب ترا سخره گرفتند یکی دان خشک آخور و تر سبزه چه در بند چرایی . خاقانی . گفت شنیدم که شتر را به سخره میگیرند. (سعدی ). ◄ بزور و جبر گرفتن . جبر کردن . (ناظم الاطباء). ♦ سخره گیر ؛ بمعنی بیگار گیرنده : بر هر گناه سخره ٔ دیوم بخیرخیر یا رب مرا خلاص ده از دیو سخره گیر. سوزنی .