سخره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخره . [ س ُ رَ / رِ ] (از ع، ص، اِ) مطیع و فرمانبردار. ◄ آنکه او را هر کس مقهور و فرمانبر سازد. ◄ آنکه بر وی بسیار مردم فسوس کنند. (منتهی الارب ). و در عربی بمعنی مسخرگی و استهزاء باشد. (برهان ). آنکه بر او استهزا و خنده کنند یعنی مسخره . (غیاث ). مسخره : سخره ٔ دیو شوی گر پس ایشان بروی زآنکه ایشان همه دیو جسدی را سخرند. ناصرخسرو. شعرهای تو نخوانیم و بر او سخره کنیم ور کند سخره ما سخره ٔ او را نخریم . سوزنی . سخره ٔ او آفتاب سغبه ٔ او مشتری بنده ٔ او آسمان چاکر او روزگار. خاقانی . او خواندم بسخره سلیمان ملک شعر من جان بصدق مورچه ٔ خوان شناسمش . خاقانی . مرد باش و سخره ٔ مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو. (مثنوی ). سخره ٔ عقلم چو صوفی در کنشت شهره ٔ شهرم چوغازی در رسن . سعدی . ◄ بیگاری که کار بی مزد باشد. (برهان ). کار بی مزد.(غیاث ). بیگار یعنی کار بی مزد فرمودن . (آنندراج ) (جهانگیری ) : نکنی طاعت و آنگه که کنی سست و ضعیف راست گویی که همی سخره و شاکار کنی . کسایی . در سخره و بیگار تنی از خور و از خواب روزی برهد جان تو زین سخره و بیگار. ناصرخسرو. چو بردند اسب عمرت را عوانان فلک سخره چه جویی زین علف خانه که قحط افتاد در خانش . خاقانی . ◄ زبون و زیردست . (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ) : عقل عالم نه سغبه ٔ جهل است خیل موسی نه سخره ٔ سخره ست . خاقانی .