سخر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخر. [ س ُ خ َ ] (ع اِ) تره ای است بخراسان . (آنندراج ) (منتهی الارب ). نباتی است که در اول بهار پدید آید و طعم او ترش شیرین بود و در لون به شبت و برگ همیون مشابهت دارد و او را بدل اشترغار با سرکه استعمال کنند؛ و در کتاب اخبار مرو آورده است که نبات سخر در فصل بهار از ریگ توده ها برکنند. و بوی او خوش و منظر او بغایت خوب بود وطعم او لذیذ و مرغوب، و اندک تلخی در مزه ٔ او باشد و ساق نبات او بهم کشیده بود، و آنچه از نبات و در زیر زمین پنهان بود رنگ او سفید بود و آنچه بیرون باشد سبزی بود که بسیاهی مایل باشد و وی سخر را در باب دوا ایراد نکرده است . (ترجمه ٔ صیدنه ). گرم و خشک بود، مقوی معده ٔ تر بود و سده ٔ جگر بگشاید. بتلخی که دروی هست هضم طعام بکند و به خاصیت قطع بلغم لزج بکند، و سده بگشاید و بادها بشکند و مصروع را نافع بود ومضر بود به محرورمزاج و تب دار. (اختیارات بدیعی ).
سخر. [ س َ خ َ / س ُ خ َ/ س ُ خ ُ ] (ع مص ) فسوس کردن با کسی . (آنندراج ) (منتهی الارب ). فسوس کردن و فسوس داشتن . (دهار). افسوس کردن . (تاج المصادر بیهقی ). فسوس . (دهار) : تا مر مرا تو غافل و ایمن نیافتی از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا. ناصرخسرو.
سخر. [ س ِ خ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ماهیدشت بالا از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه . واقع در ٣٨ هزارگزی جنوب خاوری کرمانشاه و ٢ هزار و پانصدگزی سراب فیروزآباد. هوای آنجا سرد است و ١٨٥ تن سکنه دارد. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آنجا غلات، حبوب، چغندرقند، لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری است . در دو محل بفاصله ٔ ١ هزار و پانصدگزی واقع و به سخر علیا و سفلی مشهور است . سکنه ٔ پائین ١١٠ تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران، ج ٤).