سر آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. وَ یا وُ دَ) (مص م.) به پایان رسانیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. وَ یا وُ دَ) (مص م.) به پایان رسانیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر آوردن . [ س َ وَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از آخر شدن و به نهایت رسیدن . (برهان )(آنندراج ). به آخر رساندن . پایان دادن : از این زارترچون بود روزگار سر آرد مگر بر من این کردگار. فردوسی . سر آوردم این رزم کاموس نیز دراز است و نفتاد از او یک پشیز. فردوسی . بدان تا زند بر بر پهلوان بدان زخم بر وی سر آرد جهان . اسدی . چو هر کامی که بایستش برآورد زمانه کام او را هم سر آورد. نظامی . یکی زندگانی تلف کرده بود بجهل و ضلالت سر آورده بود. سعدی . بشیرینی سر آرد نوبهار زندگانی را چو زنبور عسل آن را که منزل مختصر باشد. صائب (از آنندراج ). ◄ مطیع نشدن . قبول نکردن . نپذیرفتن : رضوان بهشت خلد نیارد سر صِدّیقه گر بحشر بود یارش . ناصرخسرو. ◄ (از: سر، رأس + آوردن ) در تداول عامه، کنایه از کار مهم و بزرگی کردن : مگر سر آورده ای ؛ چرا اینهمه در تسریع مقصود خویش میکوشی .