سر آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. مَ دَ) (مص ل.)به پایان رسیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. مَ دَ) (مص ل.)به پایان رسیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر آمدن . [ س َ م َ دَ ] (مص مرکب ) آخر شدن . (غیاث ) (آنندراج ). به آخر رسیدن .منقضی شدن . سپری شدن . پایان یافتن مدت : ز گشتاسب و ارجاسب بیتی هزار بگفت و سر آمد بر او روزگار. فردوسی . جهان چون بزاری برآید همی بد و نیک روزی سر آید همی . فردوسی . عمر خوش دختران رز بسر آمد کشتبنان را سیاستی دگر آمد. منوچهری . یکی لؤلؤ که چون نه مه سر آمد از او تابنده تر ماهی برآمد. (ویس و رامین ). همی رنجی و تیماری سر آید ز تخم صابری شادی برآید. (ویس و رامین ). زمانی برآسای از آویختن که گیتی سر آمد ز خون ریختن . اسدی . اگرچند بسیار مانی بجای هم آخر سر آید سپنجی سرای . اسدی . خاقانی را جهان سر آمد دریاب که نیست پایمردش . خاقانی . تذروی که بر وی سر آید زمان به نخجیر شاهینش آید گمان . نظامی . عهد جوانی بسر آمد مخسب شب شد و اینک سحر آمد مخسب . نظامی . مکن که روز جمالت سر آید ار سعدی شبی بدست دعا دامن سحر گیرد. سعدی . عمر سعدی گر سر آیددر حدیث عشق شاید کو نخواهد ماند بیشک وین بماند یادگار. سعدی . عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی . حافظ. شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد. حافظ. ◄ کامل آمدن . (غیاث )(آنندراج ). برتر بودن . کامل تر بودن : از پس عمری اگر یکی بمن افتد آن بُوَد آن کز همه جهان بسر آید. خاقانی . فی الجمله پسر در قوت و صفت سر آمد، چنانکه کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نماند. (سعدی ).