سر برتافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر برتافتن . [ س َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از نافرمانی کردن و یاغی شدن . (برهان ) (آنندراج ). اعراض کردن . دوری جستن : پس مردمان کابل سر برتافتند. (تاریخ سیستان ). چه وقت آید کزین به دست یابیم ز حق خدمتت سر برنتابیم . نظامی . سرش برتافتم تا عاقبت یافت سر از من لاجرم بدبخت برتافت . سعدی . راستی را سر ز من برتافتن بودی صواب گر چو کژبینان به چشم ناصوابت دیدمی . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
سرتابیدن، نافرمانی کردن اعراض کردن، تمرد کردن، اعراض کردن