سر برداشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بَ تَ)(مص ل.) قیام کردن، شورش کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بَ تَ)(مص ل.) قیام کردن، شورش کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر برداشتن . [ س َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) سر بلند کردن . پاسخ گفتن کسی را. اقماح . (زوزنی ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) : جرجیس سر برداشت و گفت تو دانایی که من ... (قصص الانبیاء ص ١٩١). ◄ بیدار شدن : از اینان یکی سر برنمی دارد که دوگانه ای بدرگاه خداوند یگانه بگذارد. (سعدی ). ◄ بهوش آمدن : همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
سربلند کردن اعتراض کردن، معترض شدن بلند شدن، برخاستن، بیدار شدن تجاوز کردن، متجاوز شدن