سر برکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر برکشیدن . [ س َ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بیرون آمدن . برزدن . طالع شدن : ببود آن شب و خورد و گفت و شنید سپیده چو از کوه سر برکشید. فردوسی . چو از خاور او سوی مشرق کشید ز خاور شب تیره سر برکشید. فردوسی . ◄ طغیان کردن . یاغی شدن . سرپیچی کردن : رهی کز خداوند سر برکشید ز اندازه پس سرش باید برید. دقیقی .