سر خاریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ. دَ) (مص ل.) کنایه از: تعلل ورزیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ. دَ) (مص ل.) کنایه از: تعلل ورزیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر خاریدن .[ س َ دَ ] (مص مرکب ) خاراندن سر با سر انگشتان . ◄ کنایه از نومید شدن . (برهان ) : درست ناید از آن مدعی حکایت عشق که در مواجهه تیغش زنند و سر خارد. سعدی . مباد آن روز کز درگاه لطفت بدست ناامیدی سر بخاریم . سعدی . ◄ خجل شدن وشرمنده گردیدن . ◄ لطف نمودن . (برهان ). لطف کردن . (رشیدی ). لطف فرمودن . (آنندراج ). ◄ تعلل و درنگ و اهمال ورزیدن . (آنندراج ). توقف و بهانه کردن . (غیاث ) (رشیدی ). اهمال و تعلل ورزیدن . (آنندراج ). بهانه آوردن . (برهان ). بهانه . (رشیدی ). بهانه کردن . (آنندراج ) : نامه ٔ دیگر بنوشت و گفت آنچه من ترا گفتم باید که سر نخاری و حرب دشمن پیش گیری . (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). اگر هیچ سر خاری از آمدن سپهبد همی زود خواهد شدن . فردوسی . بدستان بگوی آنچه دیدی ز کار بگویش که از آمدن سر مخار. فردوسی . هیونی تکاور برافکند شاه به بهرام تا سر نخارد براه . فردوسی . مشغول عشق جانان گر عاشق است صادق در روز تیرباران باید که سر نخارد. سعدی . بسعی کوش که ناگه فراغتت نبود که سر بخاری اگر روی شیر نر خاری . سعدی . ◄ راغب شدن . ◄ حیله و مکر کردن . (برهان ). مکر. (رشیدی ). حیله آوردن . (آنندراج ). ◄ عاجز شدن در جواب خصم . (برهان ). ◄ تسلی کردن . (برهان ) (رشیدی ). تسلی دادن . (آنندراج ). ◄ کنایه از نگاه داشتن . (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ). ♦ به سر خاریدن پرداختن ؛ فرصت سر خاریدن داشتن : من از خون جگرباریدن خویش نپردازم به سر خاریدن خویش . نظامی . ♦ امثال : سر خاریدن موش گربه را؛ به کار خطرناک دست زدن . نظیر: بزی که اجلش میگردد نان چوپان میخورد : مَثَل است اینکه چو موشان همه بیکار بمانند دنه شان گیرد و آیند و سر گربه بخارند. ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص ١٤٦).