سر دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر دادن . [ س َ دَ ] (مص مرکب ) جان فدا کردن . سر را تسلیم کردن : بهر عیسی جان سپارم سر دهم صد هزاران منتش بر جان نهم . مولوی . ◄ شروع کردن : دوباره گریه را سر داد. ◄ رها کردن و گذاشتن . (آنندراج ). گذاشتن و رها کردن جانوران و غیره . (غیاث ). یله کردن . رها کردن . ول کردن : دارید سر ای طایفه دستی بهم آرید ورنه سرتان دادم خیزید معافید. سنایی . عطار چو مرغ تست او را سرنتوانی ز آشیان داد. عطار. چون آدم را سر به این وحشت سرای دنیا در دادند. (مرصاد العباد). صبا ز لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را. حافظ. پروا نمیکنی و بهر کس که دل دهم چون بیندم بداغ تو سر میدهد مرا. بابافغانی . ◄ پس از مبادله ٔ چیزی با چیزی مبلغی پرداختن تا قیمت آن دو چیز معادل شود. (یادداشت مؤلف ). ◄ آتش دادن بندوق و توپ را. (غیاث ). سردادن تفنگ خصوصاً. ◄ دمیدن افسون و مانند آن . ◄ تیز زدن و گوزیدن و بسبب اشتراک معانی قباحتی در این لفظ بهم رسیده . (آنندراج ). ♦ آب سر دادن ؛ در تداول عامه، جاری ساختن آب . ♦ امثال : پندش ده و پندش ده پند نپذیرفت سرش ده . گرگ را گرفتند پندش دهند، گفت سرم دهید که گله رفت .