سر داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر داشتن . [ س َ ت َ ] (مص مرکب ) خواهش داشتن : من بر سر آنم که به زلف تو زنم دست تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد. صائب . ◄ رابطه داشتن زنی با مردی . رابطه ٔ نامشروع داشتن زنی با مردی . رابطه داشتن : ... و ابوبکر او را خال خواندی و گفتی خویش است و مادری را خاله و نامش مسطح بود گواهی داد و گفت دیر است که من همی دانم که عایشه اندر خانه ٔ پدر با صفوان سر داشت . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). ... که با وی از کشمیر آمده بود سر داشت . (مجمل التواریخ ). گر صبا با زلف تو سر داشتی آتش اندر سنگ عنبر داشتی . عمادی . با شاهد پسری سری داشتم . (گلستان سعدی ). ♦ سر داشتن با کسی ؛ راه داشتن . آشنایی داشتن : بدرگاه او هرکه سر داشتی اگر خر بدی زین زر داشتی . نظامی . هرکه با دوستی سری دارد گو دو دست از وجود خویش بشوی . سعدی . مرا یک دم از دست نگذاشتی که با راست طبعان سری داشتی . سعدی . ◄ علاقه داشتن . محبت داشتن : همه اندوه دل و رنج تن و درد سری این دل سنگین دارد بهوای تو سری . فرخی . ◄ قصد داشتن . آهنگ کردن : و آنچه واجب است در هر بابی بجای آرد که ما سر این داریم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٤٣). دارم سر آن که سر برآرم خود را ز دو کون بر سر آرم . خاقانی . بن هر موی را گر بازپرسی تا چه سر داری ندا آید که تا سر دارم این سودای او دارم . خاقانی . تو خود سر وصل ما نداری من عادت بخت خویش دارم . سعدی . سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی . سعدی . ◄ سرداشتن ترازو؛ زیاده بودن یک پله ٔ ترازو : غلط سنجیده ای منصور میزان دار حق گو را بلی دایم غلط سنجد ترازویی که سر دارد. ابراهیم ادهم (از آنندراج ).