سر در آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ وَ یا وُ دَ) (مص ل.) (عا.) پی بردن، باخبر شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ وَ یا وُ دَ) (مص ل.) (عا.) پی بردن، باخبر شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر درآوردن . [ س َ دَ وَ دَ ] (مص مرکب ) بیرون کردن سراز جایی یا محلی . سر کشیدن بدرون جایی : چو مشعل سر درآوردم بدین در نهادم جان خود چون شمع بر سر. نظامی . ◄ سردرآوردن با دختری یا زنی ؛ خفتن با وی : دختر را گفتند نام ما به نیکویی برآمده است، با تو سر در خواهیم آوردن و هیچکس احوال ما نداند. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). ◄ چیزی را قبول کردن . (آنندراج ). مطیع و منقاد شدن : خوارزمشاه تن در این حدیث نداد و سر درنیاورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٤). صبا تعرض زلف بنفشه کرد بسی بنفشه سر چو درآورد این تمنا را. انوری . چو شه دانست کآن تخم برومند بدو سر درنیارد جز به پیوند. نظامی . چون ببیند نیازمندی تو سر درآرد به سربلندی تو. نظامی . گفتم که گوش کن تو ز عطار یک سخن گفتا برو که سر به سخن درنیاورم . عطار. سر درنیاورم به سلاطین روزگار گر من ز بندگان تو باشم کمینه ای . سعدی . ♦ سر درآوردن از چیزی یا کاری ؛ فهمیدن . دانستن . ♦ سر درنیاوردن از کاری ؛ نفهمیدن . درک نکردن .
مترادف و متضاد واژهدان
پیبردن، دریافتن، درک کردن، وقوف یافتن آگاهشدن، اطلاع حاصل کردن، واقف شدن، مطلعشدن متوجه شدن، ملتفت شدن، فهمیدن ظاهر شدن، پیدا شدن، بیرون آمدن، خارج شدن