سر زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر زدن . [ س َ زَ دَ ] (مص مرکب ) سرزنش . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ گردن زدن . (برهان ) (جهانگیری ). سر بریدن . (آنندراج ). کشتن : که ما بی گناهیم از رهزنی اگر بخشش آری اگر سر زنی . فردوسی . وز آنجا به نوش آذر اندر شدند رد و هیربد را همه سر زدند. فردوسی . که جام باده به ساقی دهد بدست تهی به تیغ سر بزند کلک را نکرده خطا. مسعودسعد. ◄ بی رخصت و اجازت و بی خبر و به یک ناگاه به خانه و مجلسی درآمدن . (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ) : این جهان الفنجگاه علم تست سر مزن چون خر دراین خانه خراب . ناصرخسرو. جز او هرکه او باتو سر میزند چو زلف تو بر سر کمر میزند. نظامی . ◄ ملاقات کردن . دیدارکردن . سرکشی و بازرسی کردن : از آن پس که چندی برآمد بر این سری چند زد آسمان بر زمین . نظامی (شرفنامه چ وحید ص ٢٧١). ◄ طلوع کردن : شب تیره تا سر زد از چرخ شید ببد کوه چون پشت پیل سپید. فردوسی . شب تیره چون سر زداز چرخ ماه به خرّاد برزین چنین گفت شاه . فردوسی . وز مغرب آفتاب چو سر زد مترس اگر بیرون کنی تو نیز به یمگان سر از سرب . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٤٤). آمد سحر به کلبه ٔ من مست و بی حجاب امروز از کدام طرف سر زد آفتاب . صائب . ◄ ظهور کردن چیزی . (انجمن آرا) (آنندراج ). ظاهر شدن . (غیاث ) : چون خطایی از تو سر زد در پشیمانی گریز کز خطا نادم نگردیدن خطایی دیگر است . صائب . ◄ سر برون آوردن و بلند کردن . ◄ رُستن و روییدن چیزی . (آنندراج ) : یک دو مویت کز زنخدان سر زده کرده یکسانت به پیران دومو. سوزنی . ♦ سر برزدن ؛ رُستن . روئیدن . سر برون آوردن : این نو شکوفه زنده سر از باغ برزده بر ما ز روز حشر و قیامت گوا شده ست . ناصرخسرو. ◄ کنایه از سعی و تلاش کردن بزور، از قبیل قدم زدن که عبارت از طی کردن راه است به استقامت قدم . ◄ حک کردن . (آنندراج ).