سر زلف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر زلف . [ س َ رِ زُ ] (ترکیب اضافی، اِمرکب ) کنایه از زلف . (غیاث ). ◄ کنایه ازناز و غمزه و عشوه و کرشمه و عتاب . (برهان ). کنایه از ناز و تبختر. (انجمن آرا) (آنندراج ) : از رشک بنفشه را پریشان دارد زلفش سر زلفی که به ریحان دارد. ظهوری (از آنندراج ). ناحق چو شانه در جگر زلف میکنم با نوخطان سخن به سر زلف میکنم . ملا مفید بلخی (از آنندراج ).