سر سبز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر سبز. [ س َ رِ س َ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از دماغ تازه . (آنندراج ) : در این چمن سر سبز آن برهنه پادارد که چار موسم چون سرو یک قبا دارد. صائب (از آنندراج ). ♦ امثال : زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد، نظیر: بهوش باش که سر در سر زبان نکنی . (امثال و حکم دهخدا).
سرسبز. [ س َ س َ ] (ص مرکب ) تر و تازگی عیش . (برهان ) (آنندراج ). ◄ خوش و خرم . (غیاث ) : خانه سرسبزتر ز سایه ٔ سرو باده گلرنگ تر زخون تذرو. نظامی . اگر شد سهی سرو شاه اخستان تو سرسبز بادی در این گلستان . نظامی . بر این زرد گل گر ستم کرد باد درخت گل سرخ سرسبز باد. نظامی . که سرسبز باد این همایون درخت که شاخش بلند است و نیروش سخت . نظامی . مقعد صدقی که صدیقان در او جمله سرسبزند و شاد و تازه رو. مولوی . خال سرسبز تو خوش دانه ٔ عیشی است ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داری . حافظ. ◄ آباد. (غیاث ). ◄ روان . نافذ : ز کلک سرسبزاوست از پی اصلاح ملک از حبشه سوی روم تیز رونده نوند. سوزنی . ◄ جوان صاحب دولت و کامکار. (برهان ) (آنندراج ). جوان . (غیاث ) (شرفنامه ) : فرس بیرون فکن میدان فراخ است تو سرسبزی و دولت سبزشاخ است . نظامی . ◄ درخشان . فروزان . روشن : اختر سرسبز مگر بامداد گفت زمین را که سرت سبز باد. نظامی . ◄ حیات و زندگی . (برهان ) (آنندراج ). ◄ فایق وبهتر. (غیاث ). ◄ پادشاه . (برهان ) (آنندراج ). ♦ سرسبز بودن : سرسبز باش چون فلک رویت از نشاط اقبال کرده همچو عقیق احمر آفتاب . خاقانی . به فصل گل به موقان است جایش که تا سرسبز باشد خاک پایش . نظامی . ♦ سرسبز شدن ؛ رونق و رواج کار. (مجموعه ٔ مترادفات ص ١٨٧) : دگرباره سرسبز شد خاک خشک بنفشه برآمیخت عنبر به مشک . نظامی . در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ . مولوی . ♦ سرسبز کردن : نعمت ده و پایگاه سازت سرسبزکن و سخن نوازت . نظامی .