سر فروبردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر فروبردن . [ س َ ف ُ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) سر فرودآوردن بزرگداشت را. تعظیم و تکریم نمودن . احترام کردن : به نزدیک تختش فروبرد سر جهاندیده پیران گرفتش ببر. فردوسی . چو بشنید بیژن فروبرد سر زمین را ببوسید و آمد بدر. فردوسی . ◄ پرداختن به . مشغول شدن : چون در ملک متمکن شد سر در عشرت و شراب خواری و خلوتها ساختن فروبرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). ◄ سر بزیر انداختن و خجل گشتن : جمله سر فروبردند و منفعل گشتند. (قصص الانبیاء ص ٨). ◄ داخل کردن سر در جایی : فروبرده سر کاروانی به دیگ چه از پافرورفتگانش به ریگ . سعدی . ◄ سر در گریبان کردن . به خود فرورفتن : به خود سر فروبرده همچون صدف نه مانند دریا برآورده کف . سعدی .