سرآسیمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرآسیمه . [ س َ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) (از: سر + آسیمه ) آسیمه سر. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). شوریده سر، چه آسیمه بمعنی شوریده آمده است . مضطرب و حیران . (برهان ) (غیاث ). متحیر. مدهوش . فرومانده . (لغت نامه ٔ اسدی ). سرگردان . (اوبهی ). سرگشته و دیوانه و شیفته و پریشان و شوریده سر، چه سیمه بمعنی شوریده و پریشان آمده . (آنندراج ). سرگشته . دیوانه . (شرفنامه ٔ منیری ) : گله دار چون بانگ اسبان شنید سرآسیمه از خواب سر برکشید. فردوسی . که پرورده ٔ بت پرستان بدند سرآسیمه برسان مستان بدند. فردوسی . همه فیلسوفان و دانشوران سرآسیمه و عاجزند اندر آن . شمسی (یوسف و زلیخا). مرا از خواب نوشین دوش بجهاند سرآسیمه یکی زین زنگیانت . ناصرخسرو. وقت حادثه سرآسیمه و نالان . (کلیله و دمنه ). بسا خفته کز هیبت پیل مست سرآسیمه هر ساعت ازخواب جست . خاقانی . مشتری عاشق آن زلف و رخ و خال شده ست که چو گردونْش سرآسیمه و شیدا بینند. خاقانی . باغ جهان زحمت خاری نداشت خاک سرآسیمه غباری نداشت . نظامی . ای سرآسیمه مه از رخسار تو سرو سردرپیش از رفتار تو. سعدی . گرت برکند چشم روئین ز جای سرآسیمه خوانندت و تیره رای . سعدی . سرآسیمه گوید سخن پرگزاف چو طنبور پرمغز بسیارلاف . سعدی .