سرآغاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرآغاز. [ س َ ] (اِ مرکب ) مقابل سرانجام . چیزی که به آن شروع چیزی واقع شود، و با لفظ کردن و زدن مستعمل است . (آنندراج از بهار عجم ) : ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز. نظامی . چو برقع ز روی سخن برفکند سرآغاز آن از دعا درفکند. نظامی . کف صیتش سرآغاز شهی وختم سلطانی بنام نامی ختمی پناهی شاه بطحی زد. زلالی (از آنندراج ). حبیبی کو بود محبوب دلها سرآغاز بهار و آب و گِلها. زلالی (از آنندراج ). ♦ سرآغاز کردن ؛شروع کردن . آغاز نمودن : نخستین گره کز سخن باز کرد سخن را بچربی سرآغاز کرد. نظامی . چو شاه این سخن را سرآغازکرد چنان گنج سربسته را باز کرد. نظامی .