سربزرگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربزرگ . [ س َ ب ُ زُ ] (ص مرکب ) که سراو بزرگ باشد. ◄ کنایه از عظیم الشأن و عالی مرتبه . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ) : چو شدم سربزرگ درگاهش یافتم راه توشه از راهش . نظامی . پسر گفتش آخر بزرگ دهی به سرداری از سربزرگان مهی . سعدی . ◄ پرزورغالب . خودخواه : در این هم نبردی چو روباه و گرگ تو سرکوچک آیی و من سربزرگ . نظامی . کآن یکی گر سگ است گرگ شود وین بقصد تو سربزرگ شود. اوحدی .