سربزرگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربزرگی . [ س َ ب ُ زُ ] (حامص مرکب ) صفت سربزرگ . حالت و چگونگی سربزرگ . بزرگی سر : کس از سربزرگی نباشد بچیز کدو سربزرگ است و بی مغز نیز. سعدی . ◄ از حد خود تجاوز کردن . ادب نگاه نداشتن . خودخواهی : شبانی پیشه کن بگذار گرگی مکن با سربزرگان سربزرگی . نظامی . سگ را چو دهی سلیح گرگی شیریش کنی به سربزرگی . نظامی . رجوع به بزرگ شود. ◄ مجازاً، مقام و افتخار : سرش را به افسر گرامی کند بدین سربزرگیش نامی کند. نظامی . بزرگان بدو تهنیت ساختند بدین سربزرگی سر افراختند. نظامی . رجوع به سربزرگ شود.