سربسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بِ. سَ) (ق مر.)<BR>۱- همه، سراسر.<BR>۲- برابر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بِ. سَ) (ق مر.) ۱- همه، سراسر. ۲- برابر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربسر. [ س َ ب ِ س َ ] (ص مرکب ) برابر و این کنایه از امری است که زیان و سود او برابر باشد یا چیزی که از یکی طلب داشته باشد مساوی آن باشد که به او دادنی باشد میگوید سربسر شدیم . (آنندراج ) : یار من محتشمانند و مرا شاعر نام شاعرم لیکن با محتشمان سربسرم . فرخی . زرق پیش آر چوزراق شود با تو سربسر باش و همی دار بمقدارش . ناصرخسرو. فردا که از این دیر فنا درگذریم با هفت هزارسالگان سربسریم . خیام . شخصی در حمام وضو ساخت . حمامی او را بگرفت که اجرت حمام بده . چون عاجز شد تیزی رها کرد، گفت این زمان سربسر شدیم . (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ١٤٩). ◄ (ق مرکب ) تمام . بکلی . همه . سراسر. از اول تا آخر : کرا سوخت خرمن چه خواهد مگر جهان را همه سوخته سربسر. ابوشکور. این جهان سربسر همه فرناس نز جهان من یگانه فرناسم . ابوشکور. همه گنج من سربسر پیش توست تو جاوید شادان دل و تندرست . فردوسی . جهان سربسر حکمت و عبرت است چرا بهره ٔ ما همه غفلت است . فردوسی . جهانی پرآشوب شد سربسر چو از تخت گم شد سر تاجور. فردوسی . ای سربسر تکلف وی سربسر صلف ابلیس را نبیره و نمرود را خلف . بهرامی . هندوان را سربسر ناچیز کرد روسیان را داد یکچندی زمان . فرخی . بکاوید کالاش را سربسر که داند که چه یافت زرّ و گهر. عنصری . مرد را گشت گردن و سر و پشت سربسر کوفته به کاج و به مشت . عنصری . ما همه سربسر آبستن خورشید و مهیم ما توانیم که از خلق جهان دور جهیم . منوچهری . از آن سپس که جهان سربسر مر او را شد. ابوحنیفه (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٨). مگر سربسر بجهد که با ستمکاری مردی نیکوصدقه بود. (تاریخ بیهقی ). توانگر بدی سربسر مردمان همه با لباس و همه خانمان . اسدی . جهان را سربسر در خویش می بین هر آنچ آید به آخر پیش می بین . ناصرخسرو. کثافت همه سربسر در زمی است لطافت همه سربسر در سماست . ناصرخسرو. ولیکن وصیت میکنم شما را که سربسر مقابله بکنید و... (کیمیای سعادت ). و جهان را سربسر مسخر فرمان عالی او گرداناد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٢). ای سربسر ستوده پدید و نهان تو شد بر جهانیان خبر خیر تو عیان . سوزنی . گر دلم دادی که شروان بی جمالش دیدمی راه صد فرسنگ را زین سربسر پیمودمی . خاقانی . زبانش سربسر تیر و تبر بود یکایک عذرش از جرمش بتر بود. نظامی . آمدی در سرای ما هر ماه کسوتش سربسر حریر سیاه . نظامی . وآن بیابان سربسر در ذیل کوه بر خلایق گشته موسی باشکوه . مولوی . مال ما و این طبیبان سربسر پیش لطف عام تو باشد هدر. مولوی . چو معنی یافتی صورت رها کن که این تخم است و آنها سربسر کاه . سعدی . سربسر خانه سوز و آتش باز آتش خویش را نکشته به آز. اوحدی . چون تو نباشی ز سپه باخبر جرم سپه از تو بود سربسر. خواجوی کرمانی . عالم همه سربسر رباطی است خراب در جای خراب هم خراب اولی تر. حافظ.