سربسر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربسر کردن . [ س َ ب ِ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برابر وی شدن و کردن، و این کنایه از تدارک و تلافی باشد، از این جاست که سربسر کردن حساب بمعنی برابر کردن حساب نیز دیده شده . (آنندراج ) : ور نیک نمی کنی بجایم با من صنما تو سربسر کن . سنایی . مه که از چرخ تخت زر کرده ست با سریر توسربسر کرده ست . نظامی . دار ملک سروری جستند خصمان لاجرم بر سر دارند اکنون کرده سرها سربسر. سلمان ساوجی . جنگها داریم با زلفش ولی در پای او باز اگر افتیم با او سربسر خواهیم کرد. کمال خجندی (از آنندراج ).