سربلندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربلندی . [ س َ ب ُ ل َ ] (حامص مرکب ) سرفرازی . مقابل سرافکندگی . مفاخرت . مباهات : تاج را سربلندی از سر تست بخت را پایگاهی از در تست . نظامی . گرچه بهرام سربلندی داشت دانش و تیغ و زورمندی داشت . نظامی . فراخی باد از اقبالش جهان را ز چترش سربلندی آسمان را. نظامی . لیلی ز سریر سربلندی افتاده به چاه دردمندی . نظامی . برآستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد. حافظ. در آستان جانان از آسمان میندیش کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی