سربمهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربمهر. [ س َ ب ِ م ُ ] (ص مرکب ) مهرکرده شده . (آنندراج ). ممهور. سربسته . که سر آن نگشوده باشند. دست نخورده : زد نفس سربمهر صبح ملمعنقاب خیمه ٔ روحانیان گشت معنبرطناب . خاقانی . خنده ای سربمهر زد دم صبح الصبوح ای حریف محرم صبح . خاقانی . آن گنج سربمهر که خاقانیش نهاد ذهن تو برگشاد طلسمات گنج را. خاقانی . تو گنجی سربمهری نابسوده بد و نیک جهان ناآزموده . نظامی . گنج گهرم که دربمهر است چون غنچه ٔ باغ سربمهر است . نظامی . مهر بنهاد ومهر از او برداشت همچنان سربمهر خود بگذاشت . نظامی . داغ پنهانم نمی بینند و مهر سربمهر آنچه بر اجزای ظاهر دیده اند آن گفته اند. سعدی . سخن سربمهر دوست به دوست حیف باشد به ترجمان گفتن . سعدی .