سربند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بَ) (اِمر.)<BR>۱- روسری زنان.<BR>۲- شال و دستار مردانه.<BR>۳- آن چه سر را با آن ببندند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بَ) (اِمر.) ۱- روسری زنان. ۲- شال و دستار مردانه. ۳- آن چه سر را با آن ببندند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربند. [ س َ ب َ ] (اِخ ) ده بخش نمین شهرستان اردبیل . دارای ٢١٠ تن سکنه است . آب از رودخانه ٔ قره سو و محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
سربند. [ س َ ب َ ] (اِ مرکب ) پنبه یا جامه و یا چوبی که بر دهانه ٔ شیشه فروبرند تا مظروف از ریختن و تباهی مصون ماند. آنچه بر سرظرفی چرمین یا از شیشه و غیره بندند از جامه و چرم و غیره . (یادداشت مؤلف ). ◄ اختیار (؟) وآگاهی راز. ◄ کوچه بند. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ عصابه که زنان بر سر بندند. (آنندراج ). عصابه . (ربنجنی ) (دهار). مِعْصَب . (ملخص اللغات حسن خطیب ). تاج . (یادداشت مؤلف ). عمامه : یکی خوب سربند پیکر بزر بیابد از این رنج فرجام بر. فردوسی . یکی شاره سربند پیش آورید همه تار و پود اندر او ناپدید. فردوسی . زپور بهو چون شنید آگهی فرستاد سربند و مهر شهی . اسدی . افتاد چنانکه دانه از کشت سربند قصب به رخ فروهشت . نظامی . گر او را دعوی صاحب کلاهی است مرا نیز از قصب سربندشاهی است . نظامی . دامک و سربند بگویم که چیست نام یکی آفت و دیگر بلا. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٠٧).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی