سربها
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بَ) (اِمر.) خون بها، دیه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بَ) (اِمر.) خون بها، دیه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربها. [ س َ ب َ ] (اِ مرکب ) خون بهای آدمی باشد که بعربی دیت خوانند. (برهان ). دیت . (رشیدی ). قیمت سر که دیت باشد، چنانکه خون بها که دیه ٔ خون است . (انجمن آرای ناصری ) : تن شمعرا روشنی سربها بس که از طشت زر سربهایی نیابی . خاقانی . من کبوترقیمتم در پای دارم سربها آنقدر زری که سوی آشیان آورده ام . خاقانی . منکر بغداد چون شوی که ز قدر است ریگ بن دجله سربهای صفاهان . خاقانی . کرمش چشمه سار مشرب خضر قلمش سربهای خاتم جم . خاقانی . ◄ کنایه از زری است که به حاکم جور دهند و اسیران و گرفتاران را خلاص کنند اعم از آنکه مردم بدهند و خلاص کنند یا خود بدهدو خلاص شود و بعربی فدیه گویند. (برهان ). کنایه از زری است که اسیران و گرفتاران داده خود را خلاص سازند.(انجمن آرای ناصری ).