سرخ رو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرخ رو. [ س ُ ] (ص مرکب ) سرخ روی . که رخ وی سرخ باشد. که رخ سرخ دارد : ز دیگر طرف سرخ رویان روس فروزنده چون قبله گاه مجوس . نظامی . همه سرخ رویند و پیروزه چشم ز شیران نترسند هنگام خشم . نظامی . آتش ارچه سرخ روی است از شرر تو ز فعل او سیه کاری نگر. مولوی . نصیحت میکنندم سرخ رویان که برگرد از غمش بی روی زردی . سعدی . و رجوع به سرخ روی شود. ◄ آنکه چهره از غضب افروخته باشد. (آنندراج ) : دانی ز چه سرخ رویم ایراک بسیار دمیدم آتش غم . خاقانی . شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رو زآنم که در گردن کمند زلف دودآسای او دارم . خاقانی . ملک بی گوشمال تصدیعش سرخ رو از وقار توقیعش . نظامی . برآمد ز سودای من سرخ روی کز این جنس بیهوده دیگر مگوی . سعدی . رجوع به سرخ روی شود. ◄ (اِ مرکب ) مرغی است که سرش سرخ باشد و آن را به تازی حُمَّرة خوانند. (آنندراج ). رجوع به سرخسار شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی