سرخ روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرخ روی . [ س ُ ] (ص مرکب ) سرخ رو. که چهره ٔ او سرخ باشد : یعنی ز صبح صادق انعام شمس دین از شرم سرخ روی شفق وار میروم . خاقانی . در بوستانسرای تو بعد از تو کی بود خندان انار و تازه به وسرخ روی سیب . سعدی . مرد را شرم سرخ روی کند خلق را خوب خلق و خوی کند. اوحدی . هرکس از اهل آبه که اورا بینی سرخ روی و ازرق چشم . (تاریخ قم ص ٨١). ◄ سرفراز. مباهی . خرسند. خوشحال . خرم .فخرکننده . نازان : خان را به خانه بازفرستاد سرخ روی با خلعت و نوازش و با ایمنی بجان . فرخی . زیرا که سرخ روی برون آمد هرکو به پیش حاکم تنها شد. ناصرخسرو. و من بنده بدان مسرور و سرخ روی گشتم . (کلیله و دمنه ). گر نگوید بدل مرادش هست که سوی خانه سرخ روی رود. سوزنی . بهمه حال اسیری که ز بندی برهد سرخ روتر ز امیری که گرفتار آید. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی