سرخ رویی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرخ رویی . [ س ُ ] (حامص مرکب ) روی سرخ داشتن . قرمزی چهره داشتن : امروز سرخ رویی من دانی از چه خاست زآن کآتش نیاز دمیدم به صبحگاه . خاقانی . مغ را که سرخ رویی از آتش دمیدن است فرداش نام چیست سیه روی آن جهان . خاقانی . گل بوستان رویت چو شقایق است لیکن چه کنم به سرخ رویی که دلی سیاه داری . سعدی . ◄ شادابی . صحت و سلامت : سرخ رویی ز آب جوی مجو زانکه زردند اهل دریابار. سنائی . طبیبی که خود باشدش زرد روی از او داروی سرخ رویی مجوی . سعدی . شراب از پی سرخ رویی خورند وز او عاقبت زردرویی بَرند. سعدی . ◄ گشاده رویی : در کسانی که نیکویی جویی سرخ رویی است اصل نیکویی . نظامی . ◄ رونق . خرمی : در بهار سرخ رویی همچو جنت غوطه داد فکر رنگین تو صائب خطه ٔ تبریز را. صائب . ◄ عزت و آبرو و حرمت و اعتبار. (آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی