سرخجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرخجه . [ س ُ خ ِ ج َ / ج ِ ] (اِ مرکب ) سرخزه .سرخژه . سرخچه . رجوع کنید به سرخژه و سرخو. دزفولی «سریزه »، گیلکی «سورخجه » . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نوعی از دمیدگی و حصبه باشد که بیشتر کودکان را بهم میرسد و آن جوششی بود سرخ رنگ و علامت آن تب دایمی و بدبویی نفس و اضطراب و بی خوابگی و تشنگی باشد. (برهان ) (جهانگیری ). حصبه . (محمودبن عمر) : در سرخجه بعد روز ثالث ترشی زنهار مده وگرنه بیمارکشی در تنقیه سعی کن بروز اول رگ زن چه دویم بود اگر تیزهشی . یوسفی طبیب (از جهانگیری ).