سرخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرخی . [ س ُ ] (حامص ) ترجمه ٔ حُمْرة. (از آنندراج ). سرخ بودن . رنگ سرخ داشتن : سرخی خفچه نگر از سرخ بید معصفرگون پوشش او خود سپید. رودکی . چو غرواشه ریشی بسرخی و چندان که ده ماله از ده یکش بست شاید. لبیبی . تیزی شمشیر دینی سبزی باغ امید قوت بازوی عدلی سرخی روی امان . فرخی . کاولین روز بر سپیدی حال سرخی جامه را گرفت بفال . نظامی . ◄ (اِ) خون : آن مردی است که او را از کام و دهان سرخی میرود و زنی که او را از بواسیر سرخی میرود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). این دختر را علتی هست که در ایام عذر ده پانزده من سرخی از وی برود و او عظیم ضعیف شود. (چهارمقاله ). ◄ غازه که زنان با آن روی رنگین کنند: سرخی آرایشی نوآئین است گوهر سرخ را بها زین است . نظامی . ◄ مرکبی سرخ که بدان نویسند : همگی را منشی الممالک به سرخی و آب طلا بدین موجب ... که حکم جهانمطاع شد مینویسد. (تذکرةالملوک چ ٢ ص ٢٤). و طغرای آب طلا و سرخی، مختص قلم منشی الممالک . (تذکرةالملوک چ ٢ ص ٢٥). ♦ سرخی وا شدن ؛ منفعل و محجوب شدن . (آنندراج ) : در چمن رنگی برنگی از رخت گلها شدند غنچه هادیدند آن لب را و سرخی وا شدند. طالع.
مترادف و متضاد واژهدان
شفقگونی، قرمزی سرخاب برافروختگی
فرهنگ طیفی واژهدان
گداختگی، التهاب چیز قرمز: چغندر، لبو، آلبالو، گوجهفرنگی، یاقوت، عقیق، آتش، لنگ سرخک، سرخجه، بیماری پوستی آدم سرخپوست