سرد شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرد شدن . [ س َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نقیض گرم شدن . (آنندراج ) (برهان ) : سرد و تاریک شد ای پور سپیده دم دین خُرُه ِ عرش هم اکنون بکند بانگ نماز. ناصرخسرو. ◄ کنایه از مردن . (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان ). از حرکت بازماندن : حالی بر جای خود سرد شد.(کلیله و دمنه ). هرکه یک لقمه بکار برد بر جای سرد شد. (سندبادنامه ص ٢٧٧). همچو چوب خشک افتاد آن تنش سرد شد از فرق سر تا ناخنش . مولوی . ◄ از کاری واسوختن . (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان ). بی اثر شدن . از کاری بازافتادن : چون درآمد وصال را حاله سرد شد گفتگوی دلاله . سنایی . چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندک اندک در دل او سرد شد. مولوی . ◄ ملال به هم رساندن . (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان ). خنک شدن و ملول گشتن . (از رشیدی ) : تا از معشوق او حکایتهای زشت ناپسندیده که مردم را از آن ننگ آید و نفرت آرد و همی گویند تا بر دل سرد شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هرچند که هیچ بر نخورد از تو دلم هرگز نشود بمهر سرد از تو دلم . سوزنی .