یخ کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یخ کردن . [ ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نیک سرد شدن . (ناظم الاطباء). یخ بستن . بسته شدن آب و موج و مانند آن . (از آنندراج ) : شود افسرده صاف دل ز سکون آب یخ می کند چو استاده ست . شفیع اثر (از آنندراج ). ◄ سرد شدن . گرمی از دست دادن : نهار یخ کرد. غذا یخ کرد. (یادداشت مؤلف ). ◄ در تداول عامه، چاییدن . از دست دادن حرارت طبیعی . نفوذ کردن سرما در اندامی : پاها و دستهایم یخ کرد. ◄ بی رونق شدن . - بازار کسی یخ کردن ؛ سرد شدن بازار او. از رونق افتادن بازار وی . (یادداشت مؤلف ).