سرد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرد کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مقابل گرم کردن : شراب ممزوج و مروق باد در شکم انگیزد و در بندها آرد و معده و جگر را سرد کند. (نوروزنامه ). ◄ آزردن و برجای نشاندن . افسرده کردن . سرزنش کردن . تنبیه کردن : یک دو تن را بانگ زد و سرد کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٥٦). امیر سخت در تاب شد و هر دو را سرد کردو دشنام داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٢٦). و امیر بانگ بر ایشان زد و خوار و سرد کرد. (تاریخ بیهقی ). ♦ دل سرد کردن بر کسی ؛ دل برگرفتن از او : و نخست که همه دلها سرد کردند تدبیر این پادشاه [ مسعود ] آن بود که بوسهل زوزنی و دیگران تدبیر کردند. (تاریخ بیهقی ). ♦ کسی را بر دل کسی سرد کردن ؛ او را از نظر وی انداختن : و بهرام مردی مکار و پرفریب است و میخواهد که مرا بر دل ملک سرد کند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).
مترادف و متضاد واژهدان
بیمیل کردن، وازده کردن، دلزده کردن خنک کردن، گرمازدایی کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
باد زدن، یخ زدن، تهویه کردن، هوا دادن شاداب کردن، نیروی تازه دادن ازحرارت محفوظ نگاه داشتن، حفاظ کشیدن