سرد گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرد گردیدن . [ س َ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) مقابل گرم گردیدن . ◄ غمگین شدن . آزرده شدن : چون ترا دید زردگونه شده سرد گردد دلش نه نابیناست . رودکی . وزین کارها تو بکردار خویش نگردی همی سرد زین روزگار. ناصرخسرو. ◄ خاموش شدن . از کار افتادن . بازایستادن از کار : دشمنان در مخالفت گرمند و آتش ما بدین نگردد سرد. سعدی .