سرد گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرد گشتن . [ س َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) نقیض گرم گشتن : نفس هوا سرد گشت . (سعدی ). ◄ مردن : همان لحظه برجای هفتاد مرد ز جنبش فتادند و گشتند سرد. نظامی . چون شنید آن مرغ کآن طوطی چه کرد هم بلرزید و فتاد و گشت سرد. مولوی . ◄ از کاری واسوختن . از اثر افتادن : بدو گفت گشتاسب کاین سرد گشت سخنها ز اندازه اندرگذشت . فردوسی . ♦ هوای دل سرد گشتن ؛ دل برگرفتن . بی میل شدن : ز میلی که باشد زنان را به مرد هوای دلش گشت یکباره سرد. نظامی .