سردستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ) (ص.) سرسری، ناقص.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ) (ص.) سرسری، ناقص.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سردستی . [ س َ دَ ] (اِ مرکب ) چوبدستی قلندران . (آنندراج ).چوبی که قلندران در دست دارند. (غیاث ) : ای صاف شراب فتنه را خاک تو درد سردستی ما قلندران خواهی خورد. میر الهی همدانی (از آنندراج ). ◄ (ص نسبی، اِ مرکب ) کنایه از کاری بود که زود و فی الحال کنند. (انجمن آرا) (رشیدی ). بعجله . به شتاب زدگی : و جوانی عظیم زیبا بود و اسب و ساخت نیکو داشت اما شاه و آن دیگران همه سردستی آمده بودند چهارصد مرد بودند. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). چو من گنجی که مهرم خاک بشکست به سردستی نیایم بر سر دست . نظامی . نیاورد به تو داعی ثنای سردستی ولیک ورد دعا از میان جان دارد. کمال الدین اسماعیل . سردستی است شعرم زیرا که می نداد افکار فکر بر حسب اختیار دست . کمال الدین اسماعیل . ◄ ماحضر یعنی آنچه حاضر باشد. (غیاث ) (شرفنامه ٔ منیری ) : باده ای چند خورد سردستی سوی صحرا شد از سر مستی . نظامی (هفت پیکر ص ٧١). ♦ بشقاب سردستی ؛ ظرف ماحضر. ◄ قسمتی از گوشت دست گاو و گوسفند. ◄ سخنی که زود و بی تأمل گویند. (از آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
گذرا، مجمل حاضری، ماحضر عجولانه آسان، رایگان کم، ناچیز، مختصر دمدست، دمدستی چوبدستی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی