سرشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س رِ تَ) [ په. ] (مص م.)<BR>۱- آغشته کردن، مخلوط کردن.<BR>۲- خمیر کردن.<BR>۳- آفریدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س رِ تَ) [ په. ] (مص م.) ۱- آغشته کردن، مخلوط کردن. ۲- خمیر کردن. ۳- آفریدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرشتن . [ س ِ رِ ت َ ] (مص ) پهلوی «سریشتن » [ رجوع کنید به سرشت ]، سریکلی «خیرخ -ام » (آمیختن، مخلوط کردن ). مخلوط کردن . آغشته ساختن . خمیر کردن . معجون ساختن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). خمیر کردن . چیز تر و چیز خشک آمیختن . (آنندراج ) (غیاث ). عجین . (زوزنی ). عجین کردن : همه تعریف همی خواند از این جای خراب آنکه بسرشت چنین شخص ترا ز آب و تراب . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٤٠). عطاروار یکچند از کبر و ناز و کشّی سنبل به عنبر تربر سر همی سرشتی . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٤٧١). بگیرند جندبیدستر و شحم الحنظل و بلبل و کندس همه را بکوبند و به آب مرزنگوش بسرشند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و آن را به چیزی که دیر گدازد چون عنبر و لادن و راتیانج بسرشند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). صد رنگ بیامیزم چه سود که در تو مهری که نبوده ست سرشتن نتوانم . خاقانی . خاک چهل صباح سرشتی بدست صنع خود بر ثنای لطف براندی ثنای خاک . خاقانی . هرکه یقین را به توکل سرشت بر کرم الرزق علی اﷲ نوشت . نظامی . خدایا چون گل ما را سرشتی وثیقت نامه ٔ ما را نوشتی . نظامی . چنانش بر او رحمت آمدز دل که بسرشت بر خاکش از گریه گل . سعدی . یکی بر سر گور گل می سرشت که حاصل کند زآن گل گور خشت . سعدی . بیا ساقی آن می که حور بهشت عبیر ملایک در آن می سرشت . حافظ. ◄ خلق کردن . ایجاد کردن . به تکوین آوردن : بار خدایا اگر ز روی خدایی طینت انسان همه جمیل سرشتی . ناصرخسرو. ◄ ورز دادن : پاکیزه و بریان و خمیر او ساخته و کوفته و بیخته با وی باید کوفت و می سرشتن تا هموار شود و اگر در سرشتن به آب حاجت آید از آن آب گوشت قطره قطره بر باید چکانید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و کرسنه ٔ تازه بگیرند و آرد کنند و آن را [ اسقیل پخته را ] بدین آرد بسرشند و می کوبند و می سرشند تا هموار سرشته شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
مترادف و متضاد واژهدان
آغشتن، آمیختن، خمیر کردن، مخلوط کردن، ممزوج کردن آفریدن، خلق کردن ورز دادن