سرمایه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ یَ یا یِ) (اِمر.)<BR>۱- مال، دارایی.<BR>۲- دارایی خواه مادی یا معنوی.<BR>۳- مالی که عواید پولی به دست دهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ یَ یا یِ) (اِمر.) ۱- مال، دارایی. ۲- دارایی خواه مادی یا معنوی. ۳- مالی که عواید پولی به دست دهد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرمایه . [ س َ رِ / س َرْ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) معروف است ولی در مایه و سرمایه فرق است و مایه رأس المال و آن سود که حاصل آید اگر خرج نکنند بر مایه سرمایه شود و آن را سوزیان نیز گویند . (آنندراج ) (انجمن آرا) : عمری که مر تراست سرمایه ویداست و کارهات بدین زاری . رودکی . اگر تو نبندی بدین در میان همه سود و سرمایه باشد زیان . فردوسی . و میگفت ای مسلمانان رحمت کنید بر کسی که سرمایه ٔ وی میگدازد. (کیمیای سعادت ). نه از او میوه خوب نه سایه نه از او سود خوش نه سرمایه . سنایی . در سر بازار عشق از جان و جان گفتن بس است کاین قدر سرمایه سودا برنتابد بیش از این . خاقانی . دشنام که خود به خود دهد مرد سرمایه ٔ آفرین شمارش . خاقانی . ز هر نقد کآن بود پیرایه شان یکی بیست میکرد سرمایه شان . نظامی . قبله ٔ چشم جمال او بود، و سود و سرمایه ٔ عمر وصال او. (سعدی ). با آنکه بضاعتی ندارم سرمایه ٔ طاعتی ندارم . سعدی . مروت زمین است و سرمایه زرع بده کاصل خالی نماند ز فرع . سعدی . ◄ عمق . عاقبت . نتیجه : چو بی آزمایش نباشد خرد سرمایه ٔ کارها بنگرد. فردوسی . ◄ توانائی . قدرت : نیارم نام او بردن نیارم من این سرمایه در خاطر ندارم . ناصرخسرو. ◄ اساس . پایه : سرمایه کرد آهن آبگون کز آن سنگ خارا کشیدش برون . فردوسی . سرمایه بد اختر شاه را وزو بند بد جان بدخواه را. فردوسی . سرمایه ٔ آن ز ضحاک بود که ناپارسا بود و ناپاک بود. فردوسی . ◄ مایه . رأس مال : به نظم اندر آری دروغ و طمع را دروغ است سرمایه مر کافری را. ناصرخسرو. سروری را اصل و گوهر برترین سرمایه است مردم بی اصل و بی گوهر نیابد سروری . سوزنی . ◄ مبداء. اصل : شیرین بکن این تلخ دل سوخته ٔ من زآن قید که سرمایه ٔ شهد و شکر آمد. سوزنی . پادشاهی که ظل رحمت الهی است و پیرایه ٔ اقبال و سرمایه ٔ جلال . (سندبادنامه ص ٧٦). ◄ قدرو قیمت . بها. ارج : مگر بشنود پند و اندرزتان بداند سرمایه و ارزتان . فردوسی . ◄ زیور : و به سرمایه ٔ شهامت و پیرایه ٔ حذاقت متحلی بود. (سندبادنامه ص ٣٨). ◄ مال . تمول . ثروت : وصال تو یک دم بدستم کی آید که سرمایه و دستگاهی ندارم . عطار.
مترادف و متضاد واژهدان
پول، دستمایه، راسالمال، دارایی، مال، مایه، نقد، نقدینه، وجه (متضاد: کار) دارایی غیرمادی، توان، قدرت (فکری، علمی، هنری)