سرمست
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ. مَ) (ص مر.)<BR>۱- سرخوش، با - نشاط.<BR>۲- مغرور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ. مَ) (ص مر.) ۱- سرخوش، با - نشاط. ۲- مغرور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرمست . [ س َ م َ ] (ص مرکب ) که مستی شراب به سر او رسیده . مست : مطرب سرمست را باز هش آوردنا در گلوی او بطی باده فروکردنا. منوچهری . سرسال آمد و سرمست می جود توأم سازوار آید با مردم سرمست فقاع . سوزنی . کاس کرم دهد به من و من ز خرمی سرمست کاس از دل هشیار میروم . خاقانی . بود سرمست را خوابی کفایت گل نم دیده را آبی کفایت . نظامی . در آن صحرا فروخفتند سرمست ریاحین زیر پای و باده بر دست . نظامی . ملک سرمست و ساقی باده در دست نوای چنگ میشد شست در شست . نظامی . دوش سرمست درآمد ز درم تا قرار من سرگردان برد. عطار. سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد غلغل ز گل ولاله بیکبار برآمد. سعدی . من از شراب این سخن سرمست، و فضاله ٔ قدح در دست . (سعدی ). فتنه باشد شاهدی شمعی بدست سرگران از خواب و سرمست از شراب . سعدی . باز در بزم چمن نرگس سرمست نهاد بر سر هستی سیمین قدح زر عیار. ابن یمین . بنده ٔ طالع خویشم که در این قحط وفا عشق آن لولی سرمست خریدار من است . حافظ. ◄ سرخوش . خوشحال . خرم . شادمان : ناله ٔ بلبل سحرگاهان و باد مشکبوی مردم سرمست را کالیوه و شیدا کند. منوچهری . عاشقان سوی حضرتش سرمست عقل در آستین و جان بر دست . سنایی . سرمست عشق سرکشی خاکستری در آتشی در ششدر عذراوشی صد خصل عذرا ریخته . خاقانی . سحرگه آن سهی سروان سرمست بدان مشکین چمن خواهند پیوست . نظامی . چو عیاران سرمست از سر مهر به پای شه درافتاد آن پریچهر. نظامی . ریاحین بر ریاحین باده در دست به شهرود آمدند آن روز سرمست . نظامی . سرمست در قبای زرافشان چو بگذری یک بوسه نذرحافظ پشمینه پوش کن . حافظ. یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان . حافظ. ◄ مغرور. متکبر : از این هنر که نمودی و ره که پیمودی شهان غافل سرمست را همی چه خبر. فرخی . شاهد سرمست من صبح درآمد ز خواب کرد صراحی طلب دید صبوحی صواب . خاقانی . به سرپنجه مشو چون شیر سرمست که ما را پنجه ٔ شیرافکنی هست . نظامی . ◄ مواج . درخشان . روشن . خروشان : من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم گوش ماهی چه کنم جام صدف چه ستانم . خاقانی . ◄ مدهوش : در طریق کعبه ٔ جان ساکنان سدره را همچو عقل عاشقان سرمست و حیران دیده اند. خاقانی .
مترادف و متضاد واژهدان
سرخوش کچول، کیفور، لول، ملنگ شاد، شادمان، مسرور، میزده، نشئه مخمور (متضاد: خمار) مغرور، فخور، خودپسند
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی