سرهنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرهنگی . [ س َ هََ ] (حامص مرکب ) عمل سرهنگ . سرداری . مهتری . سروری : چون حرز توام حمایل آمود سرهنگی دیو کی کند سود. نظامی . به سرهنگی حمایل کردن تیغ بسا مه را که پوشد چهره در میغ. نظامی . نام خود داغ کرد بر رانش داد سرهنگی بیابانش . نظامی . مرا ملامت دیوانگی و سرهنگی ترا سلامت پیری و پای برجایی . سعدی . رجوع به معانی سرهنگ شود.