سرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرو. [ س ُ ] (اِ) اوستا «سرو» (شاخ جانور). هرن گوید: در اوستا «سروا» (چنگال، شاخ )، پهلوی «سروب »، «سروو»، بلوچی «سرونب، سوروم » (سم )، «سرون » که «سروبن » نوشته میشود در پهلوی بمعنی شاخی (سرویین ) است . و رجوع کنید به سرون . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مطلق شاخ را گویند خواه شاخ گاو باشد خواه شاخ گاومیش و شاخ گوسفند و امثال آن . (برهان ). مطلق شاخ حیوان و پاره ٔ شاخ حیوان و غیره که برای دفع نظر به گلوی اطفال آویزند. (غیاث ) : و اندر وی ددگان و گوزنان بسیارند و از این کوه سرو گوزن افتد بسیار. (حدود العالم ). که خر شد که خواهد ز گاوان سرو بیکبار گم کرد گوش از دو سو. فردوسی . سروهاش چون آبنوسی فرسپ چو خشم آورد بگذراند ز اسپ . فردوسی . آن گردن مخروط هر آنگه که بیازند وز گوش و سرو تیر و کمانی بطرازند. منوچهری . به یک دست سرو این گاو گرفت و به یک دست سروی دیگر و هر دو را دور بداشت از یکدیگر. (تاریخ سیستان ). بگریز از آنکه فخرش جز اسب و سیم و زر نیست ورچه سرو ندارد آن دان که جز بقر نیست . ناصرخسرو. زاهدی ... دو نخجیر دید که ... به سرو یکدیگر را مجروح گردانیده . (کلیله و دمنه ). چون یکی گاو سروزن شده ای جسته از یوغ و ز آماج و سپنج . سوزنی . آنکه از عدل او بریده شود به سروی حمل گلوی ذئاب . سوزنی . خر رفت که آورد سرویی ناورد سرو دو گوش بنهاد. کمال الدین اسماعیل . ◄ پیاله ٔ شراب . (برهان ) (غیاث ). ◄ دروغ و بهتان . (برهان ).
سرو. [ س َرْوْ ] (ع مص ) جوانمرد گردیدن . ◄ سخی شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مهتر گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مهتر شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ از خود افکندن چیزی را. یقال : سروت الثوب عنی ؛ ای القیته .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) جوانمردی . ◄ مردمی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) جای بلندتر از آب راهه و فروتر از کوه . ◄ کرمک نبات . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ تیر خورد [ خُرد ] کوتاه . ◄ تیر پهن پیکان دار. ◄ ملخ بیضه دار. سرو ککتب، جمع آن است . (منتهی الارب ).
سرو. [ س َرْوْ ] (اِخ ) نام یکی از پادشاهان یمن است که دختر به یکی از فرزندان فریدون داده بود. (برهان ). نام پادشاه یمن که پدرزن پسران فریدون بود. (رشیدی ) : خردمند روشندل و پاک تن بیامد بر سرو شاه یمن . فردوسی .