سرواله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرواله . [ س ُرْ ل َ / ل ِ ] (اِ) علفی بود که بر سر آن خارهای تیز باشد و همینکه به جامه فرورفت جدا کردن آن بسیار دشوار است . (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ).
سرواله . [ س ِرْ ل َ ] (معرب، اِ) پایجامه : دایم الحیض عجوزی است که سرواله ٔ او تا به نیفه چو دل کینه ورش پرخون است . شرف الدین شفایی (از آنندراج ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.