سروان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سروان . [ س َرْ ] (اِخ ) شهرکی است [ از حدود خراسان ] و او را ناحیتی خرد است که الین خوانند و گرمسیر است . و اندر وی خرما خیزد وجایی استوار است . (حدود العالم ). شهرکی از اعمال سیستان . در این شهر میوه های فراوان و انگور و خرمای زیاد یافت شود. و در دومنزلی بست واقع است . (از معجم البلدان ). رجوع به سراوان و تاریخ سیستان ص ٣٠ شود.
سروان . [ س َرْ ] (اِ مرکب ) مخفف ساروان که بمعنی ساربان و شتربان باشد. (آنندراج ). ◄ رئیس . سرور. ◄ افسر ارتش بالاتر از ستوان یکم و پائین تر از سرگرد. سلطان . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سروان شهربانی ؛ افسری که جزء سازمان شهربانی باشد. سربهر. (فرهنگستان ).