سرون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرون . [ س َ / س ُ ] (اِ) شاخ هر حیوان . (غیاث ). شاخ است اعم از شاخ گاو و گوسپند و امثال آن . (برهان ). مرادف سُرو. (رشیدی ) : سرون سر گاومیشی براست همی این بر آن برزدی چونکه خواست . فردوسی . به نوک تیر فروافکند ز کرگ سرون به ضرب تیغ فرودآورد ز پیل سرین . فرخی . چو کشتیی که حبل او ز دُم ّ او شراع او سرون او قفای او. منوچهری . بدست چپ گردن شیری یا سر گوری یا سرون کرگدنی بدست گرفتست .(فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٧). ز پیشانی هر یک از مرد و زن سرونی است بررسته چون کرگدن . نظامی .
سرون . [ س ُ ] (اِ) سرین است که نشستنگاه مردمان و کفل چهارپایان باشد. (برهان ). سرین . (رشیدی ). سرین و کفل . (غیاث ) : کفلش با سلاح بشکفتم گرچه برتابد آن میان و سرون . شهید بلخی . نباید زدن تیر جز بر سرون که از سینه پیکانش آید برون . فردوسی . گر یقین هرگز ندیدی از گمان آویخته اینک آن فربه سرونش وآنک آن لاغر میان . عنصری .