سروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سروی . [ س ُ ] (اِ) سرین و کفل مردم و چاروا. (برهان ). رجوع به سرون و سرین شود.
سروی . [ س َرْ ] (اِخ ) مولانا سروی خراسانی است و طبع سلیم و فهم مستقیم دارد و این مطلع از اوست : تا سوار چابک من سوی میدان مست رفت هر طرف چابک سواری را عنان از دست رفت . (از مجالس النفایس ص ٣٩٢).
سروی .[ س َرْ ] (اِخ ) میر علیشیر نوایی گوید: ملا سروی ولدحافظ علی بیرجندی است که عالم قرائت را در این زمانها برابر او کسی ندانسته . اما غریب هیأت مطبوع دارد... اما شاعری معنی دیگر است . از او است این مطلع: کاشکی دامن کشان آید قد رعنای او تا نبیند دیده ٔ غیری نشان پای او. (از مجالس النفایس ص ١٥٧).