سرپنجگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرپنجگی . [ س َ پ َ ج َ / ج ِ ] (حامص مرکب ) قوت و توانایی . (آنندراج ). پهلوانی : نه روزی به سرپنجگی میخورند که سرپنجگان تنگ روزی ترند. سعدی . به سرپنجگی کس نبرده ست گوی سپاس خداوند توفیق گوی . سعدی . لاف سرپنجگی و دعوی مردی بگذار عاجز نفس فرومایه چه مردی چه زنی . سعدی . پنجه ٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست . سعدی .