سرپنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرپنجه . [ س َ پ َ ج َ / ج ِ ] (اِ مرکب ) پنجه ٔ دست . (غیاث ) (برهان ) : به خُردی دَرَم زور سرپنجه بود دل زیردستان ز من رنجه بود. سعدی . دلاور به سرپنجه ٔ گاوزور ز هولش به شیران درافتاده شور. سعدی . ◄ زور و قوت . (غیاث ). قوت و توانایی . (آنندراج ) : به سرپنجه مشو چون شیر سرمست که ما را پنجه ٔ شیرافکنی هست . نظامی . که به سرپنجه شیرگیر شده ست شیر برنا و گرگ پیر شده ست . نظامی . هوی و هوس را نماند ستیز چو بینند سرپنجه ٔ عقل تیز. سعدی . ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجه ٔ غم شود. سعدی . حافظ از سرپنجه ٔ عشق نگار همچو مور افتاده شد در پای پیل . حافظ. ◄ مجازاً بمعنی ظلم و تعدی . (غیاث ) : به ابن صبح که سرپنجه ها کند چو نجوم به ابن عِرس که دم لابه ای کند چو کلاب . خاقانی . دیدی آن قهقهه ٔ کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه ٔ شاهین قضا غافل بود. حافظ. ◄ (ص مرکب ) کنایه از مردم پرقوت و ظالم و مرد قوی دست که مشق زور پنجه رسانیده باشد. (غیاث ). مردم پرقوت و زبردست . (برهان ). کنایه از مردم پرقوت و بی باک . (انجمن آرای ناصری ). مرد قوی دست و ظالم . (آنندراج ). مردم آزار و بی باک . (برهان ) (انجمن آرا) : از کیان است چرخ سرپنجه که به شاه کیان درآویزد. خاقانی . شکنجه گرچه پنجه اش را کند سست کند سرپنجه را درکنگره چست . نظامی . نبینی درایام او رنجه ای که نالد ز بیداد سرپنجه ای . سعدی . تو آنی که از یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای . سعدی . یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود. سعدی .