سرکشی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرکشی کردن . [ س َ ک َ / ک ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نافرمانی کردن . تمرد کردن . عصیان نمودن : زاغ ... یاران را گفت لختی سرکشی و تندی کرد.(کلیله و دمنه ). خود زمانه سرکشی میکرد و جمال عروس مراد را در حجاب تعذر میداشت . (سندبادنامه ص ٢٠). ور کند سرکشی هلاکش کن آب رخ می برد به خاکش کن . اوحدی . بسبب اهل قم که در ادای آن تمرد و سرکشی میکردند. (تاریخ قم ص ٣٠). ◄ رام نبودن . توسنی نمودن : جبرئیل بر مادیان نشسته بوده و پیش فرعون درآمد اسب سرکشی نمود. (قصص الانبیاء ص ١٠٨). نازک اندام سرخوشی میکرد بدلگامی و سرکشی میکرد. سعدی . ◄ سازش . موافقت . (آنندراج ). ◄ احوالپرسی نمودن : آن شعله آتشی چو گل آتشی نکرد بیمار او شدیم و به ما سرکشی نکرد. محسن تأثیر (از آنندراج ).