سرکشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرکشی . [ س َ ک َ / ک ِ ] (حامص مرکب ) عمل سرکش . عصیان . طغیان . نافرمانی : ندا کن که آنکس که بر مهترش کند سرکشی این رسد بر سرش . اسدی . اینها ز بهر علم بکار آید نز بهر سرکشی و سبکساری . ناصرخسرو. اگر کسی بگرفتی بزور و جهد شرف به عرش بر بنشستی به سرکشی نمرود. ناصرخسرو. چو ایرانیان آن دهش یافتند سر از چنبر سرکشی تافتند. نظامی . چون ترازودید خصم پرطمع سرکشی بگذارد و گردد تبع. مولوی . ترا با چنین گرمی و سرکشی نپندارم از خاکی از آتشی . سعدی . ◄ رشد. درازی قامت . رعنایی : به زلف گوی که آئین سرکشی بگذار به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن . حافظ. به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز که گر بدو رسی از شرم سر فرودآری . حافظ. ◄ سر تافتن . کج رفتاری : چون مار مکن به سرکشی میل کاینجا ز قفا همی رسد سیل . نظامی . ◄ قوت و قدرت داشتن . دلاوری . گردنکشی : چهارم که خوانند اَهنوخوشی همان دست ورزان با سرکشی . فردوسی . نشست تو بر تخت شاهنشهی همت سرکشی باد و هم فرهی . فردوسی . رجوع به سرکش شود.